سریال امپراطور دریا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
زمان ثبت : شنبه 28 اردیبهشت 1387 در ساعت 10:23
نویسنده : زویی
عنوان :
نمی دونم چرا روزی که باید خوش می گذشت، خونه ی یارو باید صاف جلوی برج صبا در میومد و همه دیر می رسیدن و من کلی مدت باید زل میزدم به خاطرات گذشته م.اون گل فروشی لعنتی و اون عکسی که ن ازم انداخت و خودشم توی شیشه معلوم بود و مامان وقتی دیدش شاکی شد که این کیه دیگه.یاد ِ م وقتی اولین بار دیدمش.وقتی از پله های ساختمون اومد پایین.هیچ وقت نفهمیدم چرا باید این اتفاق های عجیب غریب با هم جور به و من یادم بیفته که اون روز 27 اردیبهشت ه و تولد ِ م ...


زمان ثبت : سه شنبه 17 اردیبهشت 1387 در ساعت 13:53
نویسنده : زویی
عنوان :
بعد از فوتبال بود.باختیم و از روی عصبانیت و به شوخی محکم با لگد زد توی بازوم.چنان دادی زدم سرش که یادم نمیاد هیچ وقت انقدر بلند داد زده باشم.دردم گرفته بود.اما خیلی وقتا دردای خیلی بدتر از این هم بوده.چنان بلند سرش داد زدم یابو علفی و بعدش اونقدر جلو خودمو نگه داشتم که نرم بزنم با مشت تو صورتش که از خودم ترسیدم.اونم با داد من تعجب کرده بود و داشت آماده می شد که اگه من کاری کردم جواب بده.از خودم ترسیدم من...هیچ وقت اینجوری نشده بود که کنترل خودم رو از دست بدم...من همیشه می فهمیدم که دارم با صدای بلند حرف می زنم یا نه.وقتی بلند حرف می زنم که خودم بخوام.وقتی حرف نمی زنم که خودم بخوام.اما الان دیگه مثل قبل نیست انگار...
احتمالا پنج شنبه بریم شمال.باباهه دیگه همه ی کارهای ماشین رو میندازه گردن من و منم این روزا اصلا حوصله ندارم.دلم شمال میخواد، اما نه با اینایی که داریم میریم.خیلی خیلی آدم های خوبین، اما من دلم تنهایی می خواد...
فکر می کنم این منم که به تنهایی احتیاج دارم، یا چون هیچ کسی نیست به خودم میگم که دلم تنهایی میخواد.به نتیجه نمیرسه.نمیگم به هرکسی رسیدم بهش اظهار علاقه کردم، اما مطمئنم از تعداد انگشت های یه دست کمتر بوده.نمی دونم این منم که همیشه آدم هایی به دلم میشینن که نشدنی ه، با اونان که تا منو می بینن فرار می کنن.بیخی...شما فکر کنید اصلا ما عاشق زندگی ِ نه تنها تک جنسی، بلکه عاشق زندگی ِ تک سلولی می باشیم!
حالا که برف نیست، یکی میاد بریم با کتاب بزنیم تو سر و کله ی همدیگه؟من دلم یه آدم حسابی میخواد که بگه که چه کتابی بخرم.من اصلا نمی تونم از خوندن چند خط از کتاب بفهمم خوبه یا نه...
این پسرخالهه دیگه گند قضیه رو در آورده و زورش میاد بره پول مون رو بگیره و فقطم اون می تونه بره بگیره.خوب من دلم میخواد خفه ش کنم اینو
فکر کنم ته کشید غر زدن هام :)

پ.ن:نیکو خانوم، ممنون بابت معرفی خرس های پاندا :)


زمان ثبت : یکشنبه 15 اردیبهشت 1387 در ساعت 10:12
نویسنده : زویی
عنوان :
مرد ...
زن آ؟!
مرد ...
زن ...
مرد ...

بعدا نوشت:

زن : بگو آ , مثل اینکه بخوای بهم بگی دیگه هیچ وقت نمیخوای من رو ببینی .
مرد : آ .
زن : نه ... اینجوری نه .
مرد : آ .
زن : ببین اگه به حرفم گوش نکنی دیگه بازی نمی کنم .
مرد : آ ...
زن : پس بگو آ , یه جوری که انگار میخوای بهم بگی دیگه هیچ وقت نمیخوای من رو ببینی .
مرد : آ ...
زن : آهان . حالا خوب شد . حالا بگو آ یه جوری که انگار میخوای بهم بگی بدون من خیلی بد خوابیدی ... که فقط خواب من رو دیدی ... و صبح خسته و کوفته بیدار شدی بدون اینکه هیچ میلی به زندگی داشته باشی .
مرد : آ ...


زمان ثبت : شنبه 14 اردیبهشت 1387 در ساعت 18:59
نویسنده : زویی
عنوان :
نمایشگاه رفتم.فراتر از بودن و داستان خرس های پاندا رو بالاخره خریدم.کاش پول ِ انتخابات رو زودتر بدن تا مثل هر سال مجبور نشم فقط کتاب ها رو نگاه کنم...
این اینترنت هم تموم شد.دوباره dial up و دردسر هاش.ننوشتن من هم کاملا به آ دی اس ال و دایال آپ مربوطه...


زمان ثبت : چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387 در ساعت 16:28
نویسنده : زویی
عنوان :
یادم باشد که یک شنبه، بیمارستان فارابی، متی و خاله، اس ام اس ای که دلم را لرزاند و آخرین حرف ها، یادم نرود...

بعد از چند روز این نوشته های نخونده، خونده شد.آدم وقتی نمی خونه تنبل میشه و بعدشم همش زیاد میشه روی همدیگه...
توییتر شاید اعتیاد نیاره، اما دیگه حداقل معتاد میشی دیگه کم ِ کم.یعنی به خاطر نوشته های کوتاهش که خوندنشون 15 ثانیه هم وقت نمی گیره.اما هی به صفحه ت نگاه می کنی شاید که کسی چیزی بنویسه یا جوابت رو داده باشه.محض اطلاع، من 2 ساعت هم نیست که عضو توییتر شدم...

پ.ن: نوشتنم نمیاد.روزی هزار تا چیز رد میشه از ذهنم که می خوام بنویسم و نمیشه و نمی تونم و جون میدم...هیچیم نیست.و همین عذابم میده.نه خوبم و نه بد...گمم به گمانم...