پرفسور بالتازار Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
زمان ثبت : دوشنبه 31 تیر 1387 در ساعت 13:44
نویسنده : زویی
عنوان :
لحظه ی دیدار نزدیک است

تقصیر من نیست.به خدا تقصیر من نیست.من فقط نشسته بودم و منتظر بودم که از راه برسی.تو نباید از راه می رسیدی...

باز من دیوانه ام ، مستم

حیف...حیف به خودم قول داده بودم که دیگر عاشق کسی نشوم.حیف که خسته شده بودم از همه،وگرنه چه عاشقی می شدم من...چه عشقی می شدی تو...

باز می لرزد دلم ، دستم

از این خط رد نشو ، حتی نگاه هم نکن ! نگاه که می کنی، حتی اگر من نخواهم از لای انگشتان کشیده ات محبت پیدا کنم، همه ی دنیا را انگار ریخته اند در چشمانت.نگاه هم نکن حتی!

باز گویی در جهان دیگری هستم

قول می دهی به کسی نگویی حرفی؟ بین خودمان بماند ... کمی بیا جلوتر ... قول می دهم نه نگاهت کنم و نه انگشتانت را بگیرم در دستم.قول می دهم فقط مست شوم از عطر تنت ...

های! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ!

باز قرار است ببینمت.چرا بعد از این همه وقت پریشانی ، دوباره دستم می رود به صورتم.دوباره ... اه ... بدم می آید از خودم ...

های! نپریشی صفای زلفکم را ، دست!

لباس هایم را زیر و رو می کنم ببینم کدام را می پسندی شاید. یکی بیاید بشکند این آینه را. برای توست که یواشکی می روم سراغ ژیوانژی ِ بابا. باز هم در آینه خودم را بر انداز می کنم. چرا یقه ام صاف نیست. چرا هنوز جای لکه های زیوانژی خیس است؟

و آبرویم را نریزی ، دل!

می دانم محال ست ها ... اما تصورش که اشکالی ندارد. با خودم فکر کنم که وقتی می آیی، به جای اینکه دلم هری بریزد و سعی کنم خودم را سر پا نگه دارم، لبخند می زنم و به سویت می آیم.اصلا هم نمیدوم و سکندری هم نمی خورم.آرام ِ آرام...تصورش که اشکالی ندارد...

- ای نخورده مست -

تو چه کردی با چشمانت که نگاه که می کنی، مست می شوم. دستانت مست می کند. تنت مست می کند. خودت می فهمی چه می کنی با دل ِ من؟

لحظه ی دیدار نزدیک است...

رسیده ام به تو، اما آخر خط هم همین جاست. از این جلوتر نیا ! من هم جلوتر نمی آیم.من یاد گرفته ام عاشقی کنم فقط، زندگی رسم دیگری ست ... تو که نباشی، با همان یادت، هزار سال زندگی می کنم ...


زمان ثبت : شنبه 22 تیر 1387 در ساعت 08:02
نویسنده : زویی
عنوان :
اینجا خاک گرفته ...
هیچی اصلا ... حرف زدنم نمیاد ...


زمان ثبت : سه شنبه 11 تیر 1387 در ساعت 09:43
نویسنده : زویی
عنوان :
کنسرت شجریان خوب است، مخصوصا اگر آخرین روز اجرا، دم در کنسرت، وقتی می خواهی برگردی، هرچقدر هم که اصرار کنی نه، برایت بلیط بگیرند و بگویند باید بیایی.کنسرت شجریان خوب است، اگر وسطش زنگ نزنند و بفهمی یکی پشت سرت، توی گوش بقیه، تا دلت بخواهد خبرچینی کرده.کنسرت شجریان با همه ی این حرف ها باز هم خوب است...


زمان ثبت : جمعه 31 خرداد 1387 در ساعت 20:39
نویسنده : زویی
عنوان :
همیشه هست...همیشه هست این حس غمگین و مزخرف ِ بعد از یک روز ِ خوب... به دلم مانده... بیخیال...

این روزها هزار بار آمدم بنویسم از همه ی دلبرکانم.همه ی آن ها که بلاد کفر رفتند.نه برای کفر به خدا، که به چیزهای دیگری کافر شدند.همه ی آن ها که شب ها در خیالم خندیدم همراهشان، دعا کردم برایشان، از غمشان ناراحت شدم و هزار هزار بار خدا را صدا کردم برای بودنشان.حالا من مانده ام و یاد تک تک شان.هزار هزاری که هر کدام گوشه ای از دلم را بردند و هیچ کدام نفهمیدند.مدت ها فکرم این بود که این دل را آرام کنم.حالا دلی نمانده.حالا دلبرکی نمانده.منم و اشک های نریخته،که این روزها هزار هزار بار حلقه زدند در چشمانم و فراری شان دادم.دیگر حرفی نمانده...دلی و دلبرکی نمانده...

من خوبم... من فقط دلم می خواهد حرف بزنم و نمی توانم... همین... فقط همین...


زمان ثبت : جمعه 24 خرداد 1387 در ساعت 19:08
نویسنده : زویی
عنوان :
عاشقانه ی آرام...نه اینکه آرام نبوده باشد ها، آرام نبوده...نه اینکه عاشقانه نبوده باشد، فقط عاشقانه نبوده...هیچ وقت نه آرام بوده و نه عاشقانه...حالا باید عاشقانه طلب کنم یا آرام نمی دانم...یا اینکه باید از عاشقانه آرامم را بخواهم...آرام می خواهم اما...دلم نا آرام است عزیز دلم...