خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
زمان ثبت : جمعه 27 بهمن 1385 در ساعت 11:35
نویسنده : زویی
عنوان :
چیز تازه ای نیست....همه آخرش به اینجا می رسن...به اینکه نه همیشه،ولی بیشتر وقت ها،این خودتی که باید به خودت کمک کنی...


زمان ثبت : پنجشنبه 26 بهمن 1385 در ساعت 16:27
نویسنده : زویی
عنوان :
تو شروع کردی یا من؟
هر چی فکر می کنم یادم نمیاد....
انگار غرغر هام هم ته گرفته...توی غرغر همیشه پر نوشته بودش.ولی حالا اینجا...نه اینکه چیزی نباشه.هنوزم همون قدر غرغر می کنم...ولی دلم می خواد همون لحظه بنویسم...وقتی گذشت دیگه اونقدر ذهنم شلوغه که اگه بخوام هم یادم نمیاد...
تو شروع کردی یا من؟!...


زمان ثبت : چهارشنبه 25 بهمن 1385 در ساعت 00:08
نویسنده : زویی
عنوان :
وای خیلی ممنون آبجی مریمم....و ما ادریک ما مریم :X
زودتر خودت هم بیا پیش بچه ات و شوهرت...خوب؟ >:D<


زمان ثبت : سه شنبه 24 بهمن 1385 در ساعت 17:57
نویسنده : زویی
عنوان :
راستش....اون موقع که مهدی افتاد رو گردنم و نصف هرا های کمرم به طرز فجیعی کشیده شد،درسته که دردم اومد...ولی عادت دارم به درد...فقط به همون دلیلی که از صبحش پام رو از خونه بیرون نذاشته بودم،دنبال بهونه بودم...خودم رو انداختم زمین و شروع کردم به گریه کردن...دردم میومد ها...ولی نه اونقدر که...و اون ها همش داشتن به این فکر می کردند که من نره غول که اونا هرچی منو میزنن صدام در نمیاد،چی شده که دارم گریه می کنم...خوب دلم گرفته بود و نفهمیدن...................


زمان ثبت : چهارشنبه 18 بهمن 1385 در ساعت 22:31
نویسنده : زویی
عنوان :
فردا دارم میرم مشهد...نمی دونم تا کی...بلیط برگشت نداریم...خدا رو کی دیده؟شاید کلا برنگشتیم...حلالمان کنید :)
کلی حرف داشتم...اگه عمری موند بعدا....


1 2 3 >>