خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
زمان ثبت : جمعه 31 خرداد 1387 در ساعت 20:39
نویسنده : زویی
عنوان :
همیشه هست...همیشه هست این حس غمگین و مزخرف ِ بعد از یک روز ِ خوب... به دلم مانده... بیخیال...

این روزها هزار بار آمدم بنویسم از همه ی دلبرکانم.همه ی آن ها که بلاد کفر رفتند.نه برای کفر به خدا، که به چیزهای دیگری کافر شدند.همه ی آن ها که شب ها در خیالم خندیدم همراهشان، دعا کردم برایشان، از غمشان ناراحت شدم و هزار هزار بار خدا را صدا کردم برای بودنشان.حالا من مانده ام و یاد تک تک شان.هزار هزاری که هر کدام گوشه ای از دلم را بردند و هیچ کدام نفهمیدند.مدت ها فکرم این بود که این دل را آرام کنم.حالا دلی نمانده.حالا دلبرکی نمانده.منم و اشک های نریخته،که این روزها هزار هزار بار حلقه زدند در چشمانم و فراری شان دادم.دیگر حرفی نمانده...دلی و دلبرکی نمانده...

من خوبم... من فقط دلم می خواهد حرف بزنم و نمی توانم... همین... فقط همین...


زمان ثبت : جمعه 24 خرداد 1387 در ساعت 19:08
نویسنده : زویی
عنوان :
عاشقانه ی آرام...نه اینکه آرام نبوده باشد ها، آرام نبوده...نه اینکه عاشقانه نبوده باشد، فقط عاشقانه نبوده...هیچ وقت نه آرام بوده و نه عاشقانه...حالا باید عاشقانه طلب کنم یا آرام نمی دانم...یا اینکه باید از عاشقانه آرامم را بخواهم...آرام می خواهم اما...دلم نا آرام است عزیز دلم...


زمان ثبت : دوشنبه 13 خرداد 1387 در ساعت 21:23
نویسنده : زویی
عنوان :
هرچقدر هم که کم بنویسی، این مسافرت رفتن همیشه یک جور دیگه ست.خود آدم میدونه که نیست و دیگه روزی چهل بار نمیاد این پشت که ببینه کسی حرفی زده یا نه...
نیستم چند روز.همین :)


زمان ثبت : جمعه 3 خرداد 1387 در ساعت 23:42
نویسنده : زویی
عنوان :
منتظر یک دستم...دستی که مرا از وسط همه ی نشنیدن ها و خفگی ها و پایین رفتن ها و دیدن نور بالای سرم، بکشد بیرون و ظالمانه بیندازدم دوباره وسط این هیاهو و شلوغی...